سلطان محمد مطربي سمرقندي

88

تذكرة الشعراء ( فارسي )

اى حيف از آن وجود كه در ملك فضل بود * كالورد فى الحديقه و كالدّر فى الصّدف هرچيز را خلف به جهان چيز ديگر است * اما به نيكويى نبود مرد را خلف ديدن دگر خيال محال است مرد را * در خواب اگر جمال نمايد زهى شرف تنها به زير خاك چسانى ؟ عزيز من * اين است جمله را به جهان راه لا تخف مربوط نيست طرز كلامم ز هجر تو * گَه در لباس نشر و گهى در قباى لف اكنون به قصد خسته‌دلان لشكر فراق * از درد غصّه و غم و اندوه بسته صف اى آرزوى جان و مراد دل همه * بس مشكل است در غم تو مشكل همه در هجر بس‌كه بر دل ريشم سنان رسيد * كارش ز غصّه و غم و محنت به جان رسيد قدر وصال را چو ندانست پيش از اين * چندين جفا به وى ز حوادث از آن رسيد چون « خواجه هاشمى » ز بساط زمين برفت * فرياد ما به عالم قدّوسيان رسيد تاريخ سال فوت وى از سامع سخن * بشنو ز من كه سوق كلامم به آن رسيد بر « غ » چون سنين سنين سوار دهر * از هجرت پيمبر آخر زمان رسيد ز آحاد عشر ثانيه از رتبهء سيوم * چارم درج دقايق او اين نشان رسيد كز خطهء بسيط زمين مرغ روح او * پرواز كرد و تا شرفات جنان رسيد اين دَم فراز « مَقْعَدِ صِدْقٍ » « 1 » آشيان اوست * نزد « مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ » « 2 » اكنون مكان اوست بنگر كه كرد طاير روحش به يك نفس * پرواز سوى جنّت فردوس زين قفس چون شاهباز سدره‌نشين بود روح او * لايق نديد كرده نشيمن به خار و خَس دايم به گرد تن متن اى دل چو عنكبوت * تار تعلّقات در اين خانه از هوس جولان نما چو طاير روحش فضاى قدس * وابستگى مجوى بدين تار چون مگس پيش از اجل بميرد و اين دار بىمدار * كين شيوه رسم مردم دانا شده است و بس

--> ( 1 و 2 ) . سورهء قمر ( 54 ) ، 55 ( فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ ) .